تبليغاتX
فریاد لحظه ها

فریاد لحظه ها

سلام.

فکر نکن یادم رفته و لازمه کامنت خصوصی بذاری تا یادم بیاد که من .... حق ندارم اینجا بنویسم و حرف بزنم و .....

تاوانشو دادم! بیشتر از اونچه که باید و مطمئنم که تو نمیدونی!!! مطمئنم که نفهمیدی و نخواهی فهمید!!!


سکوتم از رضایت نیست/دلم اهل شکایت نیست....

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 0:8 توسط شاپرک| |

ببین

مهم نیست همه ی اونا هستی یا نیستی

بهرحال نیستی

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:28 توسط شاپرک| |

سکوت کرده ام

به احترام مرگ تمام لحظاتی که

در خاطرت

پرسه زدم.

 

پ.ن: ربطی به بلاگفا نداره، برای یه مخاطب ه

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 8:26 توسط شاپرک| |

صبر کردن دردناک است

و فراموش کردن دردناک تر

ولی دردناکتر از همه این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش کنی.

 

این بلاگ دو سال خیلی از لحظه های شاد و غمگین تنهایی مو پر کرد، برام یه همراه صادق بود و همیشگی...شاید مزخرف بنظرتون برسه اما ما تعلقات خاطری بهم داریم برای همین دلشو ندارم حذف وبلاگ بزنم و به همه ی خاطراتمون پشت کنم،نمیدونم چه مدت اما تا زمانی که اوضاع بهتر بشه تعطیل است!

 

امید نوشت: " هزاران بار ما را سوخت

حریق حادثه تا مرز خاکستر

ولی ما نسل سیمرغیم

که از خاکستر خود می گشاید پر

طلوع تازه ی سیمرغ در راه است...."

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 3:21 توسط شاپرک|

شاید توقع زیادی باشه اگر بخوام که احساس منو بفهمی...شاید هم خیلی زوده باید زمان بگذره، باید منو بفهمی ، منو درک کنی باید خیلی از تجربه های منو داشته باشی... اما برای خودم تکرارش میکنم برای خودم که مطمئنم، برای خودم که...

خیلی دلم میخواست اینطوری که اینجا مینویسم میتونستم برات حرف بزنم اما نمیشه.خیلی زوده برای این کارها... و من صبر دارم .شاید هم یه روزی خودم برات خوندمشون....

مهم نیست که بود و نبود من برات یکی باشه، مهم نیست که حتی آرزوت نبودن من باشه چون اینطوری حداقل مطمئن میشم که هستم وگرنه برای کسی که نیست نمیشه آرزو کرد...مهم میدونی چیه؟؟؟

مهم اینه که تو اومدی، اومدی و زندگی من تغییر کرد، اونقدر که حتی یادم نمیاد قبل تو چطور زندگی کردم،یا شاید نکردم... اومدی و خیلی چیزها درست شد.مهم اینه که وجودت نه فقط برای من که برای هممون الزامی شد.

میدونی! گاهی خندم میگیره از خودم که چرا دربرابر اومدنت قد علم کرده بودم، که چرا ناراحت بودم از اومدنت...که چرا به تصمیم خدا اعتماد نداشتم ...

اما حالا دیگه این روز برام مقدسه...هیچ سالی یادم نمیره، در هر شرایطی یادم هست ، تا جشن بگیرم....

تولدت مبارک عزیزم.

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 18:26 توسط شاپرک| |

 

شبهای بارونی برای من کم نبوده اند و نیستند .همه ی شبها مثل همند، اما همه ی شب ها مثل دیشب نیستند.... اگر دیشب گونه هایی چنین سخت نبودند شاید هیچ وقت نمیتونستم قدر شبهای تلخ و بی ستاره ی دیگه رو بدونم.

خیلی سخته که بخوای با تمام وجودت، ولی کاری از دستت بر نیاد. باور کن این ناتوانی زجرآورتر از خیلی دردها و نداشته هامه برام.

باید درکلمات و جمله های این و آن بدنبال تسکینی باشم....

 

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم


آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

چارلی چاپلین

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 14:8 توسط شاپرک| |

 

نمیدونم امشب کجا بودی، نمیدونم چه کردی...نمیدونم منو یادت بود یا نه

با وجود همه ی ب....اما من برات دعا کردم!.تو ناب ترین لحظه اول برای تو دعا کردم.!

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 4:11 توسط شاپرک| |

تو میگی:

هر انتخابی پیامدی داره!

اما من میگم:

هر انتخابی بهایی داره

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 1:41 توسط شاپرک| |

اونوقتا همه چی فرق میکرد؛ نمیدونم شاید هم هیچ چیز فرق نمیکرد بجز من....

مگه نه اینکه نگاه من دنیای منو می سازه؟؟؟ پس همینه، من متفاوت بودم.

حالا چقدر دور شدم؛ از خیلی آدم ها...از خیلی عقاید، کارها و حتی از خودم!!!

حالا من تنهام، بیش تر از هر وقتی

الان مدت زیادیه که گم شدم....

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 4:22 توسط شاپرک| |

 

 

بارون هم وقتی بی موقع (ظهر یه تابستون)  میاد هرچی بیشتر تازیانه بزنه بیشتر دلگیر میشه....

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 19:46 توسط شاپرک| |

 

"صیغه چیه؟؟؟(نویسنده: گویا این کلمه اصلا در لیست بالا بلند کلمات تعریف شده ی کتاب قانونش نیست.) عقد هم معنی نداره!!!! اصلا یعنی چه دختر و پسر بشینن حرف بزنن و آشنایی و تفاهم و ....

باید بشه مثل قدیما!!!

ننه ی پسر بره خونه ی یه دختری و ببینه و بپسنده، اونوقت حرف و گفت ها رو میزنند و عروسی سر میگیره."

 

اینطوریه که آقا دوماد بعد از جاری شدن خطبه ی عقد در مراسم عروسی تور عروس خانوم رو که کنار میزنه می بینه کی زنش شده و ... آخه ع ش ق کلا کشکه.

 

نقطه نظر جالبیه، نیست؟؟!!!

 

 

بی ربط نوشت: هرچند همیشه معتقد بودم مردها هروقت بخوان " میتونن" هر چندتا زن "خواستن" بگیرن و از هیچ کی هم کاری ساخته نیست اما قانون های جدید دارن صراحتا و قانونا(کشته منو همین یه کلمه)!!! به خانوم ها میگن خفه شین ، حرف اضافی هم ممنوع !

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 0:26 توسط شاپرک| |

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند گدايي عشق ميكنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند اما همين كه مطمئن شدند مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.

" دکتر علي شريعتي"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 21:15 توسط شاپرک| |

 

زن عشق میکارد و کینه درو میکند

او می زاید و تو برایش نام انتخاب میکنی

او درد میکشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد

او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی

او مادر میشود و همه جا میپرسند:نام پدر؟

 

متن کاملش در وبلاگ  یاقوت جونم 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 10:24 توسط شاپرک| |

یک روز باید ترک کرد.هرچه زودتر، بهتر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:32 توسط شاپرک| |

 

دلم براي تو هم ميسوزه.

خود تو رو ميگم!

هموني كه تحقيرم كرد،كنارم زد...

دلم براي توهم ميسوزه كه به سادگيم ميخندي. و بودن منو ناديده ميگيري.

آخه شايد تو مقصر نباشي ؛ تو هم بازيچه ي سرنوشتي و نتيجه ي تاثيرمحيط.

اصلا تو كه خودت نيستي، تو عروسك خيمه شب بازي اي هستي با نمايشنامه ي آماده....تودست پرورده ي بالا و پايين هاي طبيعتي.

همه ميتونيم خوب باشيم...

اما نه

دارم چي ميگم ,اصلا مگه بد وجود داره؟؟؟

نه!

 "بد" فقط تعريف خودخواهانه ي ما از همه ي چيزهاييه كه مورد پسندمون نيست.

من خودخواه نيستم براي همين تو هم بهتريني.

نميتونم ناديدت بگيرم آخه تو دوست مني با همه ي دشمني هات؛ با وجود همين تفنگي كه به طرفم نشانه گرفتی

ماشه را بكش؛ من مدتهاست كه مرده ام.

 

 

24/1/89

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 3:14 توسط شاپرک| |

Design By : Night Melody